به کافه چی گفتم:همان همیشگی!!نگاه سنگینش را ب چشمانم دوخت و گفت:زر نزن بابا اینجا دوهفتس افتتاح شده :|
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ ساعت 15:30 توسط ツفرشته جووونツ
|
مامانم داشت غذا میپخت رفتم ناخونک بزنم با یه خشم عجیبی گفت:این روغنو میریزم رو صورتتا!!ینی چن سال جلبک پروش داده بود اینجوری باهاش رفتار نمیکرد :|
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ ساعت 15:16 توسط ツفرشته جووونツ
|